
هميشه خود را در آب ، قاب ، يا آينه ديده ام / نه بي واسطه ، آشكارا وبرابر . چگونه دريابم "خود " را به عيان / ايستاده بر آستانه ي در ! / چشمم " ذرات بنيادى " را نمى بيند / وگوشم نجواي مورچه رانمى شود / كِىْ مى بينم كه چگونه سرشته ميشود / شيريني ي قند در برگ چغندر ! / كِىْ ميتوانم گزارِ رنگ سبز را / در سبزه / تماشا كنم؟! / كيستم من ! موجودى " مدعى " / اما ناقص و ابتر . فرزين عدناني...
ادامه مطلب
تأمين نيازهاي غريزي بمنظور متحقق كردن رفا ، به زيستي و امنييت براي تداوم حيات و زندگي ، يك ارزش بنيادي و ماهوي است ، اما با نگاه به سير تاريخي ي اين حركت بويژه در قرن مدرنيته ، چنين بنظر ميرسد كه عقلانيت ما را به گم راهي كشانده است ، زيرا تأمين اي...
ادامه مطلب
هميشه خودم را / در درون قاب وآينه ديده ام / نه بي واسطه ، عيان وبرابر . / چگونه ميتوانم پيدا كنم / خويشتن را - آشكارا - / ايستاده بر آستانه ي در ؟ / .چشمم إلكترون ، كوارك و بوزون را نمي بيند /. و گوشم نجواي مورچه را نمي شود / كي ميتوانم ببينم / چگونه سرشته ميشود / شيريني ي قند در برگ چغند...
ادامه مطلب
پلك هايت رابر هم مگذار / بده ي تاريكي نيستم / روز را از من دريغ مدار . در آغاز / ناخواسته غرقه ديدم / خويش را / در لجه ي " سيا هي " / پرتوي به وجودم تابيد / و اميد در من بر انگيخته شد ." نور " را باور كردم / و راهي شدم. / سايه - روشنِ افت و خيز / توانم را بريد ،/ اينك ! /. در پا يا...
ادامه مطلب
از "اينجا" به " كجا" يم خواهي كشاند ، كه " آغشته بودن " را تا سويداي جان تجربه كرده ام . اينجا غرقه ام در عالمِ كثرات ، / غريبه با اينهمه " آنات " مغزم كوچك ! / شناختن را تاب ندارد تشنه! افتاده ام در " قلزم " ي كه آب ندارد . فرزين عدناني...
ادامه مطلب
"دور فلكي " يا " گر دش چرخ " ويا آنطور كه در ذهن و عقلانيت ما پديدار ميشود " چرخه ى حيات " ، تركيبي هم بسته وموزون از همه ى اجزاء عالم است كه با همديگرارتباطي ابدي و ازلي و صيرورتي محتوم دارند و يكديگر را به گونه اي تغذيه ميكنند كه هر پديده و " چيز " سهمِ باندازه اي كه در خور اوست ميبرد ، مثلا در يك بوستان كه درختان و گياهان وعلوفه ْى گوناگوني روئيده اند ، سهم انرژي ي هريك از آنها به اندازه اي كه نياز دارند از دفينه وگنج زمين تأمين ميشود ، اگر چه در بطن زمين انواع انرژيها ونيازهاي حياتي اين گياهان وجود دارد، اما درخت كهن با ريشه ي گسترده اش سهم خود را جذب ميكند ويك نهال نورس ويا لا خ ـ چمن نيز آن ميزان تغذيه اي را كه نياز دارد دريافت ميكند وأين اعتدال وتوازني است كه در پروسه ي همبستگي وارتب...
ادامه مطلب
باران كه نيست ! آتش خاموش نمي شود ، گياه از رستن فرو ميماند ، مرغ بر شاخه نمي خواند . باران كه نيست ! زمزمه ي جوي بار گم، وخاك بستر جولان مار ، رتيل و كژ دم . لب و دندان / قفل. دهان ،...
ادامه مطلب
خر آسمان را نمي بيند / و جعد بر تارك برقگيرِ برج مي نشيند . مار مى خزد / زنبور مى گزد / ومرغ دانه بر مي چيند . تمامي ى كثرات عالم / از اوجِ افلاك / تا حضيضِ خاك / ناگزير / در چنبرِ موقعييت خود اسير هم بوته ى گون / هم گرازِ پير / هم سوسنِ زرد / هم پياز و سير . تنها انسان ! / آزاد ورها / انتخابگر و پو يا / كه سرك ميكشد همه جا . مي نوازد و عذاب ميكند / ميسازد و خراب ميكند / مي كشد ، به سيخ مي كشد ، كباب ميكند / با عقلا نييت و رأي و تدبير . فرزين عدناني...
ادامه مطلب
نگاهت ! / سد راهت . به آسمان ابر آلود مي نگري / وچترت باز مي شود ، تو از بارش " توهم " خيسي ! به كوير زمين بنگر تا به خيال كج بخندي چترت را ببندي . فرزين عدناني...
ادامه مطلب
من گل سرخ پرتاب كردم / وتو ! سوسن زرد. آن تو پرپر شد / هر برگش به سويى / شناور بر آب . و آن من : / پيكر خونينى / پا گير در ناف مرداب / و سر انجام دركف دريا به خواب. فرزين عدنانى...
ادامه مطلب
اگر چه در جريان " انديشيدن " عملا هيچ كلمه اي را تلفظ نميكنيم اما در كارگاه ذهنمان با كلمات ودر بستر وفور آن مي اند يشيم . ترمه ي آگاهي انسان بوسيله ي تصا ويري كه حواس از محسوسات كسب ميكند بافته ميشود وما اين تصويرها را بوسيله ى زبان قرائت ميكنيم . اگر از دختر ى ٥ ساله سئوال كنيد " كتاب چيست ؟" او ابتدا تصوير كتاب يا كتابهايي را كه قبلا ديده و تجربه كرده در ذهنش مصور ميكند و سپس با كلماتي كه ياد گرفته به قرائت آن ميپر دارد .مثلا جواب ميدهد " كتاب ورق ورق است ، عكس دارد ، قصه دارد ، مادرم از روى كتاب برايم قصه ميگويد و..." اما اگر از همين دختر سئوال شود كه كاربورا...
ادامه مطلب
من ! هنوز.... همان! - شمعي نيم سوخته در كنج اطاق - . و تو! چلچراغ ! - پرتو بخش شبستان و رواق- . فرزين عدناني...
ادامه مطلب
بسياري از " رويداد " ها را انسان نميتواند به موقع پيش بيني كند . بعضي أوقات ما برا ى ا يمن شدن از آسيب ها به ماء مني پناه مي بريم كه خود پناهگاهي حادثه خيز است . فرزين عدناني...
ادامه مطلب
پنجره را كه مى گشايى ! /. با ديوا ر روبرو چه ميكني / كه راه بر پرواز نگاه بسته است ؟! /. روء يايت را در حدقه پنهان كن / تا دژخيم بو نبرد . / به بو ستا ن نيامد ي و شب شد /. ماه به محاق رفت / باد - هرزه پو - زوزه كشيد / و زمين ! / به يك باره شكو فه و برگ. و بار را بلعيد . /. اكنون دل: / دلوي در چاه / پا ! / وامانده ى راه /. و گرته هاي برف / بر مو و أبرو نشسته است . فرزين عدناني...
ادامه مطلب
به تاريكي مي بينم ترا - تمام قد ، به قامت نور - ترجمان. روء يايم . در همهمه ى غو غا ي روز ، همه با هم به گفت و. گو ! و تنها منم كه تنها يم . گما ن مبر كه در ظلمت. به بندم هنگا مي كه چشمانم را مي بندم ! انجا - در خيل سرخو شان - شلنگ انداز ، پا يكو با ن ، سروش ". شيدايي " يم ، ...
ادامه مطلب